گپ اتفاقي با يك راننده زن آژانس
داستان يك مبارزه واقعي كه با پيروزي تمام شد
رها فريدي
عجله داشتم و از بداقبالي، تاكسي سرويس محل من را در انتظار آژانس 20 دقيقه اي معطل كرده بود، اما از خوش اقبالي، صبرم بي ثمر نبود و با مريم خانم راننده آشنا شدم و براي اولين بار در كنار يك راننده آژانس در صندلي جلو نشستم و كمربندم را بستم.
از همان اول برخورد لوطي مآب او با جمله بپر بالا بريم ، من را در پرسيدن سوالم مصمم كرد: چرا اين شغل را انتخاب كردي؟ و داستان او، با حذف سكوت هايمان، از اينجا آغاز شد.
***
با خانواده ام در كانادا زندگي مي كرديم كه 5 سال پيش افسردگي ام به مرحله اي رسيد كه دكتر روانكاوم نسخه بازگشت به وطن را پيچيد. به ايران كه آمدم، روزها و شب ها را به تنهايي در خانه سپري مي كردم و نسخه اثري نداشت تا يك شب كه عزمم را جزم كردم در روزنامه به دنبال كار بگردم، آن هم كاري كه در آن كمترين سقف و ديوار را در اطرافم حس كنم.
قسمت نيازمندي هاي روزنامه را باز كردم. به يك راننده آژانس متعهد نيازمنديم
همان 12 شب تلفن را برداشتم و چك و چانه ام را با مدير تاكسي سرويس آغاز كردم. گفت: بله، آقا خودشان كجا هستند؟ و بعد از اينكه فهميد آقايي در كار نيست، گويي جوك سال را شنيده باشد، پوزخندي زد.
- نخير، متاسفانه راننده خانم قبول نمي كنيم.
- ولي در آگهي جنسيت مورد نظرتان را ذكر نكرده بوديد، پس بايد جور خطاي خودتان را بكشيد و من را استخدام كنيد.
از من اصرار و از او امتناع، تا با صداي بلند او را خاطر جمع كردم كه من را فردا صبح در دفترش خواهد ديد. صبح خيلي زود آستين ها را بالا زده، از خانه بيرون زدم و بحث پاي تلفنمان با جملاتي ديگر در دفتر تاكسي سرويس ادامه پيدا كرد و او كه در استدلال شكست خورده بود، در آخر به اين استناد كرد كه ناچار به رد كردن من است و اگر من را استخدام كند، از طرف اماكن برايش مشكل پيش خواهد آمد.
تا به اينجا آمده بودم پس جلوتر هم مي رفتم و اين شد كه مدير را وادار به تماس با اماكن كردم و بعد از بحث تلفني فراوان، با اين استدلال كه چرا زن حق كار در بيمارستان، آن هم در شيفت شبانه را دارد و من حق كار در خيابان پررفت و آمد را ندارم، نيمچه برگ برنده اي به دست گر فتم مبني بر اينكه اگر مدير تاكسي سرويس قبول كند، اماكن مخالفتي نخواهد كرد و حالا بحث من و آقاي مدير با نيمچه برگ برنده اي در دست من از نو آغاز شد كه... مردي كه بعدا فهميدم از مشتريان ثابت آژانس است، به كمكم رسيد و دست من را به عنوان برنده اين مبارزه بالا برد. او آقاي مسني بود كه خانه اش ديوار به ديوار دفتر تاكسي سرويس بود و هر روز براي رسيدن به محل كارش، در شهر دماوند به آنجا مراجعه مي كرد. آن روز هم طبق معمول سررسيده بود ولي راننده اي در كار نبود و براي مدتي شنونده بحث ما بود تا به سخن آمد: چرا كه نه! اصلا از من شروع كن، من اولين مسافر تو خواهم شد. و ما 2 به 1، فاتحانه مدير تاكسي سرويس را در حالي كه از روي ناچاري فيش مسافربري را پر مي كرد، تماشا مي كرديم.
اين اولين مسافر من كه نقش تعيين كننده اي در زندگي جديدم داشت من را از راهنمايي ها و نصيحت هايش بي نصيب نگذاشت و در طول راه در مورد اينكه چگونه يك راننده آژانس شايسته باشم صحبت كرد و قبل از بازگشت من به دفتر تاكسي سرويس با تلفن همراه خود مدير را در جريان مهارت من در رانندگي قرار داده بود.
آن روز گذشت تا به امروز كه 4 سال است، راننده هاي مرد مي آيند و مي روند و من همچنان مشغول به كار هستم.
***
در اينجاي داستان من و مريم خانم راننده هر دو روبه روي در مقصد در ماشين پارك كرده، نشسته بوديم و همچنان گپ مي زديم. او خوشحال از داشتن شنونده اي هيجان زده و من كه مدت ها بود كلمه مبارزه را از دهان يك زن نشنيده بودم، هيجان زده دلايل سماجت او را مي شنيدم. بالاخره پياده شدم و ما خداحافظي كرديم و او ويراژ داد و رفت. بعد از چند ثانيه لبخند روي لبم خشكيد، كرايه اش را نپرداخته بودم و اينجا بود كه داستان او را باور كردم كه واقعا از شغلش چيزي بيش از پول عايدش مي شود